تبليغاتX
سکوت
مى نويسم فقط برا دل خودم

صداى خس خس نفسهايش، سرفه هاى خشك و افتادنهايش از روى تخت را هنوز خوب به ياد دارم

ضجه هاى دردناكش و خون بالا  آوردنش كه در اواخر برايش مثل نفس كشيدن عادى شده بود
نگاه ديدگان نديده اش هنوز بر رويم سنگينى ميكند، حضورش را حس ميكنم و گاه خودم را به نوازشش ميسپارم
وقتى ميايد، مى ايستد، نگاهم ميكند، و از ميانم، از ميان قفسه سينه ام، نزديك جايى كه قلبم ميزند عبور ميكند 


دردش را حس ميكنم و خموده تر ميشوم.... من نابخشوده ام


+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 13:3  توسط دلم! | 

عشق به هيولا بدل ميشود، سيندرلا گودزيلا ميشود
سبزترين رنگ عالم سبز لجنيست، جوجه عقاب گرسنه چشم انسان ميخورد

عقرب از ره كين نيش ميزند ، كودكى سهوا آتش ميگيرد، رعد و برق آسمانى، نشان بارش نعمت الهى ، بر بلنداى درختى كهنسال كوبيده ميشود، ميسوزاند و نابود ميكند تا بگويد بارش من مجانى نيست


خلوتم كو؟ آشيانم كو؟ آن در بسته بر مردمانم كو..

دير زمانيست كه ديگر امنترين مكان دنيا، آن گوشه اتاق خوابم، زير لحافم نيست.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت 17:56  توسط دلم! | 

هميشه محكومم به جرم اينكه لغت از گلويم چكه نميكند،و متهم به اينكه چرا كسى حرفم را نميفهمد

به چشمان مبهوتم بنگر كه هنوز از گريه در مخفيگاهم خيسند، هى با توام! آنچه كه از چلاندن گلويم از نگاهم ميچكد جوهر كتابيست كه نميخوانيش

متنفرم از دنياى آدم بزرگها، دلم هواى كالسكه آبى رنگ كودكيم را كرده



+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 23:11  توسط دلم! | 

خسته از تمام پياده رويها، گرسنگى و تشنگى ها،با لباسى پاره، ريشى انبوه و مويى ژوليده، لباسى كه كه فقط يك عنوان را يدك ميكشد..

زخمى بر دست كه سرما و مرور زمان خونش را خشك كرده،نشسته بر زمين، تكيه داده بر درختى ، كز كرده ام تا تگرگ سرد در وجودم اثر نكند، آرزوى يكبار دست پخت مادرم را با مرگ معامله ميكنم..


نمردم تا كنسرو ولرم آرزويم را كمى گرانتر از كنسرو آناناس با برنج هندى بخورم،آرزويم كنسرو شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 23:31  توسط دلم! | 

عجب حالى دارم امشب، ياد گذشته در منگى كم خوابى و مصرف قرص

به ياد ايام گذشته، غسل،نشستن چهار زانو جلوى شمع و نوشتن در سكوت و خلوت شب
فارغ از همه كشمكشهاى دنيا، بدون آرزوى اينكه كسى بياد و سرى به تنهايى هام بزنه،مطالبى كه فقط يك بار نوشته ميشوند،بدون تصحيح ، بدون دوباره خوانى و غلط گيرى
و سفرى كه به درونم ميكنم،به معناى واقعى كلمه، به مغزم، جاييكه از ابتدا فكر ميكردم كسى با لباس سفيد زير نور مهتابيها شب و روز همه چيز رو كنترل ميكنه، دكمه هاى چشمك زن قرمز و زرد، مونيتورى به بزرگى يك پنجره و البته مكانى هميشه گرم، جاييكه هميشه وقتى سردم ميشد با تصور دماش گرمم ميشد
به رگهام ميرم، جاييكه كه فكر ميكردم گلبولهاى قرمز و سفيدم مثل كارگرهاى ساختمانى شوخى كنان از كنار هم رد ميشن و صحبت كنان بار اكسيژنشون رو حمل ميكنن
..
خيلى دوست دارم اين روياى كودكانه را ادامه بدم،نميدونم چرا توانش رو ندارم، من بزرگ نشدم،ولى كودك هم نيستم

من هنوز سرگردان در آنشبى هستم كه به ناحق ستاره هايش گرفته شد،سحرگاه،قبل از اولين جرقه نور، خيال زندگى را ترك خواهم گفت



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 2:11  توسط دلم! | 

آدمها هم دل دارن، دلها زبون دارن، حرف ميزنن، انقدر گوش نميكنيم كه همون اول زنده بودنمون  يادمون ميره زبونشون، بعدش يه عمر راجع بهشون حرف ميزنيم، ناله ميكنيم، شعر ميگيم و تفسير ميكنيم

وقتى به زبون دلم حرف ميزنم كسى نميفهمه



+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت 23:14  توسط دلم! | 

موها ژوليده اند، پشت گردنش زخم شده است.اما بدتر از اين هم هست، ده سال يا حتى بيست سال پيرتر به نظر ميرسد.مثل پيرمردها قوز دراورده است.چشمانش پف كرده اند، گونه هايش پرند از رگ هاى كوچك ارغوانى و كبود.جاى زخم نه ، خود زخم ، هنوز خوب نشده ، رنگ لاله، آن پايين زير گونه چپش ، آنجا كه اخيرا گوشتش شكافته. تنش به بادى بند است و روحش به تلنگرى از آن پر ميكشد، تنها چيزى كه از او باقى مانده مشتى آب و مواد شيميايى است، به چترى دريايى شباهت يافته كه روى ماسه ها خشك ميشود و ميميرد.


+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 14:11  توسط دلم! |