![]() |
![]() |
|
| مى نويسم فقط برا دل خودم |
|
صداى خس خس نفسهايش، سرفه هاى خشك و افتادنهايش از روى تخت را هنوز خوب به ياد دارم ضجه هاى دردناكش و خون بالا آوردنش كه در اواخر برايش مثل نفس كشيدن عادى شده بود دردش را حس ميكنم و خموده تر ميشوم.... من نابخشوده ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/09/13ساعت 13:3 توسط دلم! |
|
|
عشق به هيولا بدل ميشود، سيندرلا گودزيلا ميشود سبزترين رنگ عالم سبز لجنيست، جوجه عقاب گرسنه چشم انسان ميخورد عقرب از ره كين نيش ميزند ، كودكى سهوا آتش ميگيرد، رعد و برق آسمانى، نشان بارش نعمت الهى ، بر بلنداى درختى كهنسال كوبيده ميشود، ميسوزاند و نابود ميكند تا بگويد بارش من مجانى نيست خلوتم كو؟ آشيانم كو؟ آن در بسته بر مردمانم كو.. دير زمانيست كه ديگر امنترين مكان دنيا، آن گوشه اتاق خوابم، زير لحافم نيست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/13ساعت 17:56 توسط دلم! |
|
|
هميشه محكومم به جرم اينكه لغت از گلويم چكه نميكند،و متهم به اينكه چرا كسى حرفم را نميفهمد به چشمان مبهوتم بنگر كه هنوز از گريه در مخفيگاهم خيسند، هى با توام! آنچه كه از چلاندن گلويم از نگاهم ميچكد جوهر كتابيست كه نميخوانيشمتنفرم از دنياى آدم بزرگها، دلم هواى كالسكه آبى رنگ كودكيم را كرده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/13ساعت 23:11 توسط دلم! |
|
|
خسته از تمام پياده رويها، گرسنگى و تشنگى ها،با لباسى پاره، ريشى انبوه و مويى ژوليده، لباسى كه كه فقط يك عنوان را يدك ميكشد.. زخمى بر دست كه سرما و مرور زمان خونش را خشك كرده،نشسته بر زمين، تكيه داده بر درختى ، كز كرده ام تا تگرگ سرد در وجودم اثر نكند، آرزوى يكبار دست پخت مادرم را با مرگ معامله ميكنم.. نمردم تا كنسرو ولرم آرزويم را كمى گرانتر از كنسرو آناناس با برنج هندى بخورم،آرزويم كنسرو شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/31ساعت 23:31 توسط دلم! |
|
|
عجب حالى دارم امشب، ياد گذشته در منگى كم خوابى و مصرف قرص به ياد ايام گذشته، غسل،نشستن چهار زانو جلوى شمع و نوشتن در سكوت و خلوت شب من هنوز سرگردان در آنشبى هستم كه به ناحق ستاره هايش گرفته شد،سحرگاه،قبل از اولين جرقه نور، خيال زندگى را ترك خواهم گفت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/24ساعت 2:11 توسط دلم! |
|
|
آدمها هم دل دارن، دلها زبون دارن، حرف ميزنن، انقدر گوش نميكنيم كه همون اول زنده بودنمون يادمون ميره زبونشون، بعدش يه عمر راجع بهشون حرف ميزنيم، ناله ميكنيم، شعر ميگيم و تفسير ميكنيم وقتى به زبون دلم حرف ميزنم كسى نميفهمه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/25ساعت 23:14 توسط دلم! |
|
|
موها ژوليده اند، پشت گردنش زخم شده است.اما بدتر از اين هم هست، ده سال يا حتى بيست سال پيرتر به نظر ميرسد.مثل پيرمردها قوز دراورده است.چشمانش پف كرده اند، گونه هايش پرند از رگ هاى كوچك ارغوانى و كبود.جاى زخم نه ، خود زخم ، هنوز خوب نشده ، رنگ لاله، آن پايين زير گونه چپش ، آنجا كه اخيرا گوشتش شكافته. تنش به بادى بند است و روحش به تلنگرى از آن پر ميكشد، تنها چيزى كه از او باقى مانده مشتى آب و مواد شيميايى است، به چترى دريايى شباهت يافته كه روى ماسه ها خشك ميشود و ميميرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/01ساعت 14:11 توسط دلم! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چقد قيافت آشناست!
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
يك دوست رهگذر برادر هم سنگر آن روى سكه سیمای انسان راستین پابرهنه |
|
RSS
|